چه خوب شد گاو مرد
|
-اين مکان را ببينيد. شما حق داشتيد. من در اينجا اين را آموختم که بسياري از مردم، در بهشت بسر مي برند، اما متوجه آن نيستند و همچنان در شرايطي بسيار بد و محقرانه زندگي مي کنند. |
استاد گفت: |
-من گفتم آموختن و آموزش دادن مشاهده امري که اتفاق مي افتد، کافي نمي باشد. |
بايستي دلايل را بررسي کرد. پس فقط وقتي اين سرزمين را درک مي کنيم که متوجه علتهايش بشو يم. |
سپس در خانه اي را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند. يک زوج زن و شوهر و تعداد 3 فرزند، با لباسهاي پاره و کثيف. |
استاد خطاب به پدر خانواده مي گويد: |
-شما در اينجا در ميان جنگل زندگي مي کنيد، در اين اطراف هيچ گونه کسب و تجارتي وجود ندارد؟ چگونه به زندگي خود ادامه مي دهيد؟ |
و آن مرد نيز در آرامش کامل پاسخ داد: |
-دوست من ما در اينجا ماده گاوي داريم که همه روزه، چند ليتر شير به ما مي دهد. يک بخش از محصول را يا مي فروشيم و يا در شهر همسايه با ديگر مواد غذايي معاوضه مي کنيم. با بخش ديگر اقدام به توليد پنير، کره و يا خامه براي مصرف شخصي خود مي کنيم. و به اين ترتيب به زندگي خود ادامه مي دهيم. |
استاد فيلسوف از بابت اين اطلاعات تشکر کرد و براي چند لحظه به تماشاي آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد. در ميان راه، رو به شاگرد کرد وگفت: |
- آن ماده گاو را از آنها دزديده و از بالاي آن صخره روبرويي به پايين پرت کن. |
- اما آن حيوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است. |
و فيلسوف نيز ساکت ماند. آن جوان بدون آنکه هيچ راه ديگري داشته باشد، همان کاري را کرد که به او دستور داده شده بود و آن گاو نيز در آن حادثه مرد. |
اين صحنه در ذهن آن جوان باقي ماند و پس از سالها، زماني که ديگر يک بازرگان موفق شده بود، تصميم گرفت تا به همان خانه بازگشته و با شرح ما وقع از آن خانواده تقا ضاي بخشش و به ايشان کمک مالي نمايد. |
اما چيزي که باعث تعجبش شد اين بود که آن منطقه تبديل به يک مکان زيبا شده بود با درختاني شکوفه کرده، ماشيني که در گاراژ پارک شده و تعدادي کودک که در باغچه خانه مشغول بازي بودند. با تصور اين مطلب که آن خانواده براي بقاي خود مجبور به فروش آنجا شده اند، مايوس و نااميد گرديد. |
لذا در را هل داد و وارد خانه شد و مورد استقبال يک خانواده بسيار مهربان قرار گرفت. |
سوال کرد: |
-آن خانواده که در حدود 10 سال قبل اينجا زندگي مي کردند کجا رفتند؟ |
جوابي که دريافت کرد، اين بود: |
-آنها همچنان صاحب اين مکان هستند. |
وحشت زده و سراسيمه و دوان دوان وارد خانه شد. صاحب خانه او را شناخت و از احوالات استاد فيلسوفش پرسيد. اما جوان مشتاقانه در پي آن بود که بداند چگونه ايشان موفق به بهبود وضعيت آن مکان زندگي به آن خوبي شده اند. |
آن مرد گفت: |
-ما داراي يک گاو بوديم، اما وي از صخره پرت شد و مرد. در اين صورت بود که براي تامين معاش خانواده ام مجبور به کاشت سبزيجات و حبوبات شدم. گياهان و نباتات با تاخير رشد کردند و مجبور به بريدن مجدد درختان شدم و پس از آن به فکر خريد چرخ نخ ريسي افتادم و با آن بود که به ياد لباس بچه هايم افتادم، و با خود همچنين فکر کردم که شايد بتوانم پنبه هم بکارم. به اين ترتيب يکسال سخت گذشت، اما وقتي خرمن محصولات رسيد، من در حال فروش و صدور حبوبات، پنبه و سبزيجات معطر بودم. |
هرگز به اين مسئله فکر نکرده بودم که همه قدرت و پتانسيل من در اين نکته خلاصه مي شد که :چه خوب شد آن گاو مرد... |