بفرما ......

دلتنگتم زمستانم تموم شد نیومدی


هیچ وقت از فاصله ها نمی ترسیدم


فکر می کردم تا دلم برایت تنگ شد


خودم را سرگرم کاری می کنم و حواسم از تو پرت می شود


کتابی بر می دارم و می خوانم


به تماشای تلویزیون می نشینم و یک فنجان چای را تمام می کنم


خیلی که تحمل خانه سخت باشد


می روم پیاده روی..


اما


حالا


 دلتنگی دارد خفه ام می کند


اگه زود بیایی دیر است



والات تستی ویژه دانش آموزان ممتاز باجواب هفتم 92-93

 

هفتمی ها



سوالات تستی ویژه دانش آموزان ممتاز هفتم
باجواب
 
92-93



ادامه نوشته

آزمون علمی پایه ششم (سری چهل وششم)92-93المپیادعلمی سبزوار(شیفت صبح)

ششمی ها

 

آزمون علمی پایه ششم (سری چهل وششم)92-93



المپیادعلمی سبزوار(شیفت صبح)





ادامه نوشته

ساختار و سرفصل‌هاي كتاب رياضي هشتم

هفتمی ها کتاب ریاضی سال آینده شما93-94

ساختار و سرفصل‌هاي كتاب رياضي هشتم


 كتاب رياضي پايه هشتم كه براي 4 ساعت آموزشي (50 دقيقه تدريس، 10 دقيقه استراحت)

طراحي شده است . داراي 10 فصل و 36 درس مي‌باشد.....



www.montasheran6.blogfa.com


ادامه نوشته

آزمون علمی پایه هفتم 92-93

 

هفتمی ها

آزمون علمی پایه هفتم 92-93


همراه با جواب

هوش وببین


ادامه نوشته

چه خوب شد گاو مرد

چه خوب شد گاو مرد

فيلسوفي همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در يک جنگل بودند و درباره ي اهميت ملاقات هاي غيرمنتظره گفتگو مي کردند.

بر طبق گفته هاي استاد تمامي چيز هايي که در مقابل ما قرار دارند به ما شانس و فرصت يادگيري و يا آموزش دادن را مي دهند.

در اين لحظه بود که به درگاه و دروازه محلي رسيدند که عليرغم آنکه در مکان بسيار مناسبي واقع شده بود ظاهري بسيار حقيرانه داشت.

شاگرد گفت :


-اين مکان را ببينيد. شما حق داشتيد. من در اينجا اين را آموختم که بسياري از مردم، در بهشت بسر مي برند، اما متوجه آن نيستند و همچنان در شرايطي بسيار بد و محقرانه زندگي مي کنند.



استاد گفت: -من گفتم آموختن و آموزش دادن مشاهده امري که اتفاق مي افتد،


کافي نمي باشد.

بايستي دلايل را بررسي کرد. پس فقط وقتي اين سرزمين را درک مي کنيم که متوجه علتهايش بشو يم.

سپس در خانه اي را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند. يک زوج زن و شوهر و تعداد 3 فرزند، با لباسهاي پاره و کثيف.


ادامه نوشته

پسری که به همه غذا ها آلرژی دارد (نادر ترین بیماری جهان)

داستان کوتاه تاجر و باغ زیبا

مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته
و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود.
هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.
تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.
اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد…
تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ،
رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟
درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم…
مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود…!
علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.
از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.
مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.
علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم…


دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد
پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم
‏(چارلی چاپلین) ‏


ادامه نوشته

داستان کوتاه تاجر و باغ زیبا

داستان کوتاه تاجر و باغ زیبا

مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته
و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود.
هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.
تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.
اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد…
تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ،
رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟



ادامه نوشته

انديشه ي مثبت










طاعات وعبادات قبول

طاعات وعبادات قبول التماس دعا


دو کاج(نسخه قدیم) و جدید

دو کاج(نسخه قدیم) و جدید


در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند
سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
روزی از روزهای پاییزی
.

.......



شاعر: محمد جواد محبت

***


ادامه نوشته

یادتان همیشه در دل ملت ایران گرامی وعزیز است

پاورپوینت آموزنده و متفاوت (شماره 3)

حتما ببینید (شماره 3)

لذت ببرید

این پاور پوینت رو تقدیم به تمامی دانش آموزان عزیزتقدیم می کنم.



                                              


ادامه نوشته

دستبندهای اسپورت را با بند کفش و چندین گره ساده

دستبندهای اسپورت را با بند کفش و چندین گره ساده




این دستبندهای اسپورت را با بند کفش و چندین گره ساده می توان تهیه کرد.

وسایل مورد نیاز

• بند کفش یا بند پلاستیکی 2.5 متری نارنجی
• بند پلاستیکی یا بند کفش 61 سانتی متری
• فندک
• دو قلاب 10 میلی متری
• سگک

روش کار



1. دو طرف بند یا نوارهای پلاستیکی را با فندک ذوب کنید تا سفت و جمع شوند و نخ های آن از هم باز نشود.
2



ادامه نوشته

” گرگی که تو غذا می‌دهی و می‌پرورانی… “

گرگ درون

روزی پدربزرگ برای نوه‌اش از جنگی صحبت کرد که درون هر انسانی وجود دارد.

او گفت پسرم این جنگ درون همه ما و بین دو گرگ در حال وقوع است.
یکی از گرگها .........

ادامه نوشته